با باباش و بابام تو انباری هستیم که بدو بدو می‌ره بیرون و شروع می‌کنه به بازی کردن با قفل در ، چند دقیقه ای نگذشته که صدای گریه ش بلند میشه ، میام دم در و می بینم رو زمین نشسته گریه می‌کنه ؛ می پرسم چته چرا گریه می‌کنی ؟ میگه قفل خودش بسته شد ! به خیالش ما دیگه اون تو زندانی شدیم و راه نجاتی نداریم .

بهش میگم بلند شو اشکاتو پاک کن برو پیش بی بی کلید انباری رو بگیر و زود بیا ، می‌ره و کلید رو میاره و نجاتمون میده و یه عالمه خوشحاله و من نیز . کاش همه ی غمای زندگی همینقدر مسخره و کوتاه باشن .

0

نظر بدهید