• شرایط پیچیده یعنی زمانی که رییس بزرگ میگه کارا تا بیست و چهارم تموم میشه و میرین خونه و تو هم همین رو به خونواده میگی و خوشحالشون می کنی اما عصر بیست و چهارم بهت میگن که بیست و ششم و احتمالا بیست و هفتم هم باید بیای سر کار و تو نمیدونی با چه زبونی این رو به خونواده بگی …

    1+
  • ای من فدای آن که دلش با زبان یکیست

    حافظ

    2+
  • یکی از همکاران هم هست که اغلب اوقات بعد از قطع کردن تماسش یا حرف زدن با اشخاص برمیگرده بهم میگه : یارو فکر می‌کنه ما گاویم !
    و ناخودآگاه یاد اون جمله معروف از جرج برنارد شاو می افتم که میگه : مجازات آدم دروغگو این نیست که کسی حرفش رو باور نمی کنه ، بلکه مجازاتش اینه که نمیتونه حرف هیچکس رو باور کنه .

    0
  • عجیب و جالب ؛ میشه دام و احشام رو هم طبق رویه گمرکی صدور موقت جهت تعلیف (همون چاق شدن و چله شدن) به خارج از کشور فرستاد و ظرف مدت معین برگردوند که در این صورت به اضافه وزن و احیانا نُتاج اونها (یعنی حاصل وضع حمل اون دام ها) حقوق ورودی تعلق نمی گیره .

    خیلی هم جالب !!!

    0
  • دلم میخواد هنوز مثنوی بخونم اما دیگه شکمم اجازه نمیده ، گشنه ام و چیزی تو خونه نیست و باید برم از بیرون چیزی بگیرم و باید مثنوی رو به کناری نهاد …

    فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت

    0
  • به نظرم باید دولت ها یک مقرری چیزی برای اهل کتاب خوندن ها میذاشتن 😉 اونی که اهل کتاب خوندنه باید نو و آبش آماده باشه و فقط صبح تا شب شب تا صبح کتاب بخونه .

    0
  • گفت لیلی را خلیفه کآن تویی؟

    کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟

    از دگر خوبان تو افزون نیستی!

    گفت خامًش چون تو مجنون نیستی …

     

    مولوی / مثنوی / دفتر اول

    0
  • گاهی وقت ها هم از یک آدمی بدت میاد ، بد که چه عرض کنم متنفری ازش اما یه چیزایی رو مجبوری مراعات کنی ، مثلا پست های اینستاگرامش رو می بینی و لایک می کنی ، سالی یه بار که می بینیش شیک و مجلسی احوال پرسی می کنی ، از اوضاع زندگی می پرسی و براش آرزوی موفقیت می کنی در حالی که میخوای سر به تنش نباشه …

    احساس می کنم قدری از عصبیت های ما به خاطر همین مسأله س ، تن دادن به یه جور رودرواسی نفرین شده ، بخشیش به خاطر فرهنگه ، فرهنگی که هممون رو مبادی آداب بار آورده و گند بزنن به این مدل آداب ، یاد نگرفتیم کسی که باهاش راحت نیستیم (حالا به هر دلیلی) رو بذاریم کنار و ازش رد شیم ، زندگیمون پره از دوستی های اجباری …

    0
  • تو چند دقیقه دیگه جواد پماد میانه روی پلکم و چشمامو باید ببندم و سعی کنم بخوابم ، دلهره ای مثل مردن داره، وقتی پماد رو میزنه و چشمام رو می بندم در نمیتونم بازشون کنم ، شب اول چند دقیقه که گذشت بود باز کردم چشمام می سوخت و همه جا رو فوق العاده تار می دیدم ، دیگه هیچوقت باز نکردم، سعی می کنم بزغاله هامو بشمرم و آروم بخوابم .

    0
  • کی گفت که آن زنده ی جاوید بمرد

    کی گفت که آفتاب امید بمرد

    آن منکر خورشید درآمد بر بام

    دو دیده ببست و گفت خورشید بمرد

    مولوی

    0